

هنوز بعد از ۴ سال اندی بعضی موقع ها از کوره در میرم و اجازه میدم یه مشت ابلهه توی داروخونه اعصابمو بهم بریزن باید یه کم دیگه روش کار کنم .... نمیدونم ولی امروز روز هم خوبی بود هم بد خوب از این جهت که بازم سفارش داشتم با اینکه زیاد نچرخیدم ولی بد ازاین بابت که اعصابمو الکی بهم ریختم ... تازه امروز فهمیدم ه توی داروخونه دکتر گودرزی روی هر ویزیتوری یه اسم میذارن مثلا میگفت این ادکلن ها رو یوگ آورده عدش غیبش زده ... گفتم خبه دیگه پس اسم منو چی گذاشتین حالا هاااا نکنه گذاشتین جان کوچولو یا خرس قطبی هیچی نگفت دختره فقط خندید والله خوبه خودشونم هیچ تحفه ای یستن ... تازه پر رو پر رو میگفت عیدی ما یادت نره ... گفتم اره به همین خیال باش ... خیلی خوب خرید میکنی یا تسویه میکنی ... خلاصه هیچی سر ظهر که رسیدم خونه گرفتم ناهار رو کوفت کردم با اعصاب خراب و خوابیدم بعدش هم بعد از ظه بلند شدم رفتم جوادیه پیش حمید شوقی بهم اس زده بود که بیا سفارش دارم بعد از اونم رفتم خزانه بخارایی پیش آقای خسرو داد من نمیدونم چرا با هر کی راه میام زود پسر خاله میشه و خیی پر رو من به داروخونه سه ماهه به زور کار میکنم اون موقع اینا از من انتظار ۴ ماهه دارن خدایی بعضی وقتا میخوام بزنم به تیپ و تال همشون و کار نکنم ولی نمیشه دیگه فعلا که نونم داره از این راه در میاد اومدم خونه البته سر راه رفتم و جهار مدل توتون خریدم اومدم خونه به مامان گفتم سعید داره میاد الکی امشب زودتر بو خونه فریبا اینا خلاصه بردم رسوندمش و اومدم نشستم دو دست قلیون زدم توی رگ از طعم آدامس خوشم نیومد یه کم بوی الکل میداد بعدش عوضش کردم و یه پرتقال دبش زدم و سریال خاطرات یک خون آشام رو نشستم نیگا کردم دو قسمتشو الانم بازم میخوام یه قسمت دیگه نیگا کنمو و بخوابم ... فعلا که امروزم این جوری گذشت ... بازم بخدا توکل بذار ببینیم این ماه میشه بترکونیم یا نه ... میخوام و دارم واسه عوض کردن ماشین اساسی چک وپول جمع میکنم و رفتم امروز در مورد ٢٠٧ پرسیدم ولی خب تحویل دی ماه سال دیگ گفتم بابا بی خیال من که حسشو ندارم بذار همین ٢٠۶ اس دی بگیرم تمومش کنیم ... فعلا همین ... تا فردا خدا چی بخواد ...
همیشه یادت باشه شاد زندگی بکن و مهرت بیشتر از روزای قبل ...
...
واسه اونایی که وقت ندارن :

اینقدر تو رو دوست دارم که هیچ کسی ، کسی رو اینجوری دوست نداشت
اینقدر برات می میرم قد یه دنیا خوبی قد هزارتا ستاره
بی تو دلم میگیره وقتی تنها می شم کارم انتظاره،انتظار
اینقدر تو رو دوست دارم که هیچ کسی ، کسی رو اینجوری دوست نداشت
وقتی نگاهم می کنی ، قشنگی هاتو دوست دارم
حالت معصوم چشات ، رنگ نگاتو دوست دارم
وقتی صداتو می شنوم ، دلم برات پر می زنه
ترس یه روز ندیدنت ، غم بزرگ قلبمه

واسه دل خودم :
امروز صبح دیرتر از اون چیزی که باید بلند میشدم با صدای زنگ در خونه که مادرم بود بیدار شدم طبق معمول یه چن تیکه بارم کرد که فلان فلان شده تو مگه کار نداشتی که الان بیدار شدی خیر سرت قرار بودچن جا بری خلاصه هیچی بیدار شدم ولی خدایی بعد از بیخوابی دیشب خودمم تعجب کردم چرا امروز دیر بیدار شدم یعنی دیروز مامان لعن و نفرین گذاشته بود و لعنت کرده بود که بیاری توی اتاقت قلیون بکشی چش منو دور میبینی معتاد شدی فلان فلان شده خلاصه دیشب هم خسته بودم هم حسش نبود زد خوابیدم ولی وسطای شب بیخواب شده بودم خفن که بالاخره خوابیدم صبح که بلند شدم بعد از صبحونه جنگی فاکتورهای امرز رو زدم و آماده شدم و رفتم انبار که کار کنم از قبلش هم به مامان گفتم اون نذری ه برا فلان کار رو کرده بودی از طرف من انجام بده و برو پول بده که روضه رو بگن آخه یه چن وقتی بود داروخانه شبانه وزی گنجینه که از بهترین داروخونه های منه بخاطر یه مشکلی که با دکتر سلیمانی داشتم ازم خرید نمیکردم نمیدونم چرا دکتر سلیمانی باهام چپ افتاده بود وی با وساطتت دکتر هاشمی وخانوم محمدی بالاخره که چه عرض کنم دور از چشم سلیمانی بزم یه سفارش درست حسابی گرفتم فقط از ترس اینکه دکتر سلیمانی بار رو مرجوع نکنه گفتم یکشنبه میارم که چشم تو چشم نشیم خلاصههیچی رفتم انبار تازه رسیده بودم که از شرکت نهال گستر بازرگان بهم زنگ زد یکی از ویزیتور هاش بابت سفارش نسکافه ها بود آخرش بعد از اینکه دیدم ترفندی از این پسره اشجع نشد پریروز زنگ زدم به شرکت که یه ویزیتور برام بفرستین خدایی ملت میخوان جنس هاشون رو هم بفروشن چه نازی میکنن اینم شانس منه هم باید از فروشنده حرف بشنوم هم از خریدار خلاصه هیچی بعد از بیست دقیقه یه سفارش حدود 500 تومن نسکافه خریدم خدای خیلی زیاده اونم چی واسه اشانتیون دادن نه واسه فروش خلاصه قرار شد دو شنبه سه سنبه برام بفرستن توی این حسین مامان هم اومده بودانبار میگفت رنگ مو داری گفتم اخه مادر من من کی رنگ مو کار کرد که این دفعه دومش باشه ولی اگه میخوای از بازار برات بگیرم یا از انصاری اون توی این کاره گفت نه و بعدش رفت منم تا 11 توی انبار سرگرم جمع کردن بودم بعدش راه افتادم اولش رفتم جوادیه و جنس های داروخانه شبانه روزی میثاق رو دادم نمیدونم این روزا هر جا میرم بهم میگن عیدی ما یادت نره من نمیدونم چرا هیشکی به من هیچی هدیه نمیده ولی من هر سال به همه میدم ... خلاصه بعدش که داشتم برمیشگتم به حمید شوقی یه سر زدم اونم دو کارتن سیف خواستش میگم خوبه هر چی توی ماهواره تبلیغ میکنن همه اونو میخرن خلاصه هیچی بعد از جوادیه راه افتادم سمت خزانه بخارایی رفتم از فلکه چهارم شروع کردم و جنس های داروخونه یاسین رو دادم و باز هم امیرخان یه چن غرولند کرد و بعدش رفتم سمت داروخونه دکتر جعفرزاده پایین تر از بیمارستان آیت ا... کاشانی یه خرید نصفه نیمه هم اون کرد همین موقع بود که حمید زنگ زد که از اون تستری که بهم زدی یه ادکلنش رو برام بیار دیویدوف گیم بود خوشش اومده بود اونم گفتم باشه بعدش که داشتم برمیگشتم خونه راهمو کج کردم سر راه به یاخچی آباد و پیش مهدی افشار و کیش کالا رفتم و جنس های اونو دادم گفتم چرا پسر این همه پنچری عیدی و اشانتیون من چی شد بهش گفتم قضیه اینکه دچار یاس فلسفی شدم رو گفت بابا خریت از خودت بود البته بیرون غازه باهاش حرف زدم دم در ماشین آخه دختر عموش توی مغازه بود بهم گفت این دختر عمومو میبینی بخاطر اینکه منو میخواد تا حالا صبر کرده و به پام نشسته چون باهاش رفیق بودم حالا تو بچه مثبت بازی در آوردی باید پای ایناش هم بشینی خلاصه هیچی اونجا رو هم که دادم اومدم این طرف قبل اینکه برم خونه سر کوچه به داروخونه کرمان هم سر زدم خانوم محمدی گفتم این آقای اسدی چک منو ننوشت حسابتون سنگین شده ها گفت نه رفته مسافرت خارج از کشور هنوز نیومده ولی اومد میگم بنویسه خلاصه گفت بعد از ظهر برام یه چن تا ادکلن بیار و کاتالوگ رو هم بیار که میخوام بهت سفارش بدم گفت باشه و رفتم خونه دیدم هنوز نقاش نیومده البته یه دو ساعت بعدش اومد و گفت که امروز برادر باجناقم فوت شده بود رفت بودم بهشت زهرا واسه این دیر اومدم معذرت دیگه هیچی بعدش که اومد من رفتم بخوابم و اونم رفت واسه ادامه نقاشیش ...
بعداز ظهر که بیدار شدم پنج و نیم بود بلند شدم مامان هم بد خوابیده بود رفتم سمت آرایشگاه دیدم خیلی شلوغه وقت گرفتم و برگشتم ... گفتم بذار برم توی داروخونه و ادکلن ها رو نشون بدم ... رفتم انبار دو تا کارتن برداشتم و رفتم داروخانه کرمان یه ساعتی اونجا بودم فک کنم تا ادکلن ها رو نشون بدم و بو کنن کلی هم اونجا حرف از عیدی شد و این حرف ولی گفتم صبر کنید نسکافه ها توی راهه خلاصه وقتی کار ادکلنها تموم شد تازه خانوم محمدی گفت برو کاتالوگت رو هم بیار سفارش بهداشتی رو هم بدیم این وسط خانوم جلایی همش میگفت عیدی من یادت نره خلاصه بعدش که آوردم و یهو داوخونه شلوغ شد و کلی مشتری ریخت منم عجله دارم ولی خب نمیشد که سفارش خوبی شد تقریبا اومدم خونه دیدم هنوز نقاش هستش و داره کار میکنه حدود هفت و نیم بود رفتم سلمانی و برگشتم دیدم که نه دیگه رفته رفتم حموم و اومدم وحید میگفت تو هم امروز با مامان برو خونه فریبا اینا من میخوام رفیقام رو بارم ولی انگار مامان مخالفت کرده بود خلاصه هیچی بعدش نشستیم واسه دیدم این سریال امیر کبیر و شبکه پنج هم بعدش زدیم دیدیم داره اونجا هم یه چیزی میده اونم نیگا کردیم بعد از اون جدود یه ربع به یازده بود که فریبا اومد دنبال ما ولی فقط مامان رفت و من موندم و میخوام بمونم و قلیون آخر شب رو بکشم الان که ساعت حدود یازده و نیمه توی همین حین که داشتم اینا رو مینوشتم یکی از بچه ها انلاین شد و گفت که کنکور ارشد رو زیاد جالبناک نداده بنده خدا خیلی پنچر میزنه برم یه کم تقویت روحیه اش بکنم بنده خدا خیلی زیاد درس خوند هر شب بعد از درس میومد نت باهم حرف میزدیم که درست میشه ولی با استرس زیاد رفت سر امتحان ولی امیدوارم توی نیتجه ها که میاد بهتر بشه وضعیتش ...
همین و همین
شادزی مهر افزون ...
...بعد از تقریبا دو سال دارم اینجا مینویسم به امید اینکه حساسیت های اون موقع دیگه نباشه میخوام بعد از این توی اینجا خاطره نویسی بکنم و روزمره هامو بنویسم و توی اون یکی بلاگم فقط شعر و این چیزا....
این روزا جز بیکاری و اعصاب خوردی و ضد حال چیزی ندارم و به نتیجه نرسیده یه رابطه دوازده ساله و حسرت و افسوس بابت اون خب طبیعی باید باشه که بعد از این همه مدت یه چن روزی عوارضش دامن گیر باشه ولی درکل امروز و روزهای گذشته چندان دل انگیز نگذشت امروز صبح مادرم اومد و با داد و بیداد که الان ست ٨ تو چرا خوابی میگم خب بابا روز تعطیل میخوای چیکار کنم یعنی چی آخه چن روه بخاطر نقاشی خونه مادرمو وحید میرن خونه فریبااینا میخوابن و من حاضر نشدم قلمرو خودم رو ترک کنم واسه همین توی سرما توی اتاق خودم میخوابم و میونم همه وسایل و اثاثیه هم توی اتاف من جمع شده و اتاق شده بازار شام خلاصه اینکه سر صبحی داشت باهام دعوامیکرد گفتم بابا بیخیال شو یعنی چی آخه گفت از دیشب همش فکرم اینجاس یعنی چی اگه من با تو دعوا نکنم حوصله ام سر میره
میگم خوبه دیگه حتما باید صبح ها اعصاب منو خرابکنی تا صبحت شروع بشه خلاصه هیچی بلند شدیم و صبحونه و سنگکی که خریده بود رو خوردم و دوباره خواستم بخوابم که بازم صداش در اومد بلند شدمو خواستمزیر نویساین سریال جدیدی که دار میگیم رو پیدا کنم ولی نشد که نشد خلاصه دیگه چشام درد گرفته بود بلند شدم زدم بیرون و خواستم برم بخرم با یه دی وی دی رایتر چون حمهاردم پر شده باید خالیش کنم اونقدر فیلم و سریال گرفتم که حد نداره هارد قبلی هم به مدد اینکه میخواستم به فاطمه کمک کنم سوخت و خودم فعلا با اینکه یکی تازه گرفتم ولی حجمش داره پر میشه از شان من یه دونه دارما ولی اپتیکش خراب شده اون چه وقعی خلاصه هیچی هر چی گشتم همه جا بسته بودبعدش راه افتادمو سر راه به یه لوازم دخانیاتی رسیدم ... و یه سری قلیون و یه کم ذغال و یه ذغا گردون گرفتم برگشتم خونه و یه پرتقال نعناع چاق کردم و کشیدم مادرم گفت چته تواین روزا خیلی دیگه داری قلیون میکشی ولی خب درد که دوا نداره شاید این جوری یه کم تسکین پیدا بکنه نشستم بعد از کمی غرولند کردن رفت و من هم ادامه دادم گوشی وحید رو گرفته بودم و یه چن تا اهنگ سنتی از افتخاری که خوب بود رو گوش کردم باهاش یه سری هم به فضا زدم ملت با اکس شیشه میرن فضا من با قلیون ولی خب دیگه بدنم داره عادت میکنه و زیاد دیگه نمیگیره منو بعدش اومدم ناهار خوردم و بازم به زور مامان که پاشو بریم بیمارستان الان حاجی رو ندیدی گفتم خب بیا کلید رو بدم با وحید برو ولی میگه تو پسر بزرگی توباید بیایی گذشت و گذشت رفتیم و برگشتیم و بعدش گرفتم خوابیدم و تازه بلند شده بودم بازم با دعواها مامان که بچه تو چقدر میخوابی بعدش خودش گذاشت رفت مسجد واسه نماز و منم اومدمنت واسه دانلود فیلم آواتار کمی هم با یکی از رفقا چتیدم که کار داشت رفت و نشستم به اپ کردن اینجا وشروعش بعد از دو سال ....
خیلی بی برنامه شدم باید یه فکری بکنم ...منی که حتی آب خوردنم با برنامه ریزی بود ... درستش میکنم ...
...
من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود
بنویسید صدا بود ولی نرم نبود
خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود
بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود
بنویسید که با ماه ،کبوتر می چید
از لب زاغچه ها بوسهء باور می چید
بنویسید که با چلچله ها الفت داشت
اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت
دلش از زمزمهء نور عطش می بارید
ریشه در ماه ، ولی روی زمین می جوشید
بنویسید زبان داشت ولی لال نشد
بنویسید که پوسید ولی کال نشد
پُرِ طوفان غزل بود ولی سیل نداشت
بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت
پنجه بر پنجرهء روشن فردا می زد
وسعت حوصله اش طعنه به دریا می زد
بنویسید به قانونِ عطش ، آب نداد
و کسی کودک احساسش را تاب نداد
سرد و سرما زده از سمت کویر آمده بود
کودکی بود که در هیاتِ پیر آمده بود
تا صدای دل خود چند تپش فاصله داشت
گاه با فلسفهء عشق کمی مسئله داشت
تـب شعر تو شبها دل عالم خون کرد
با دل اهــل محبــت چــه بگویم چون کـــــرد
شاد زی مهر افزون ...
در پناه حق ...
یا حق ...
...در همه حال به خود اعتماد کن
گاه سخت ترین کار آن است که بتوانی خود را باور کنی.
حیرت نکن که گاه و بیگاه ، آن را بیابی ،
و به تنهایی به دفاع از باورهایت برخیزی ،
سخت ترین زمان آنگاه است که ،
به تنهایی به شایستگی هایت باور داری ،
اما این سختی هرگز از قدر تو نمی کاهد ،
و از آرزوی تو در رسیدن به خواسته ات چیزی کم نمی کند.
تنها چیزی که نیاز داری یافتن شهامتی است ،
که ادامه دهی آنچه را که به آن ایمان داری.
<<لی ویلر >>

...
هر چه بیشتر عمر میکنم بیشتراطمینان پیدا میکنم که تفاوت عمده انسانها، تفاوت بین ضعیف و قوی، بین انسان بزرگ و کوچک میزان توانایی یا اراده استوار و خلل ناپذیر آنهاست. به این معنی که انسان قدرتمند هنگامی که هدفی را برای خود مشخص می کند دو راه بیشتر پیش رو ندارد: یا مرگ یا پیروزی.
( سِر توماس فاول باکستون )
هر عادتی در ابتدا مانند یک نخ نازک است. اما هر بار که یک عمل را تکرار می کنیم ما این نخ را ضخیم تر می کنیم و با تکرار عمل نهایتاً این نخ تبدیل به طناب ضخیم و بلندی میشود که برای همیشه به دور فکر و عمل ما می پیچد.
( اُریسون سووت ماردن )
هیچ چیز به اندازه تمرکز انرژی روی تعداد محدودی از هدف ها به زندگی تان توان و نیروی بیشتر نمی دهد.
( نیدو کیوبین )
منتظر نمانید. زمانی مناسب ترازاکنون وجود ندارد. ازهمین نقطه ای که ایستاده اید با همین ابزار و امکاناتی که در اختیار دارید کار را ادامه دهید. همین طور که پیش می روید ابزارها و امکانات بهتر و مناسب تر را پیدا می کنید.
( ناپلئون هیل )
راز قدرت واقعی در این است: با تمرین کردن مداوم یاد بگیرید که چطور توانایی های خود را هدر ندهید و در هر لحظه آنها را بر یک نقطه متمرکز کنید
( جیمز آلن )
(( دنیا به امید برپاست و انسان به امید زنده است ))
( دهخدا )
(( بگذارهر روز رویایی باشد باور نکردنی، بگذار هر روز عشقی باشد دچار شدنی، بگذار هر روز بهانه ای باشد حیات بخشیدنی ))
( نحلودیا آدرین گراندی )
افرادی هم که توانایی متوسطی دارند می توانند کارهای بزرگ انجام دهند. اگر هر بار تمام نیروی خود را به طور خستگی ناپذیر روی یک چیز متمرکز کنند.
( ساموئل اسمایلز)
نخستین شرط لازم برای موفقیت این است که نیروهای جسمی و ذهنی خود را به طور پیوسته و خستگی ناپذیر روی یک مسئله متمرکز کنید.
( توماس ادیسون )
تمام سرمایه خود را یک جا جمع کنید. همه استعدادهای خود را گرد آورید، تمام نیروهای خود را آرایش دهید و همه توانایی های خود را برای تسلط روی حد اقل یک زمینه کاری متمرکز کنید.
( جان هاگای )
بالاترین لذتها در شور و شوقی است که انسان را به ماجراجویی ها و پیروزی های بزرگ و فعالیت های خلاقه وادار می کند.
( آنتوان دوسنت اگزوپری )
مدام برای انجام وظایف و کارهای اصلی خود وقت ایجاد کنید. هر روز برای انجام کارهای فردا برنامه ریزی کنید. چند کار کوچک را که باید حتماً انجام شود همان اول صبج انجام دهید. سپس بلافاصله به سراغ وظایف اصلی و مهم بروید و کارها را تا به اتمام رساندن ادامه دهید.
( بُردروم زیپورتس )
نخستین قانون موفقیت تمرکزاست. یعنی همه نیروهای خود را روی یک نقطه متمرکز کنید، مستقیماً به سراق همان نقطه بروید و به چپ و راست منحرف نشوید.
( ویلیام ماتیوس)
تمرکز در معنای اصلی توانایی دقت و توجه ذهن روی یک موضوع واحد است.
( کُمار)
میزان کارایی شما هر چه باشد، توانایی های شما بیشتر از آن است که تا کنون به فعل در آمده است.
( جیمزتی. مک کِی)
تنها ابزار موفقیت که قطعاً به آن نیاز دارید ، صرف نظر از اینکه کارتان چیست این است که بیشتر و بهتر از آنچه از شما انتظار می رود کارایی داشته باشید و خدمات عرضه کنید.
(آگ ماندینو)
کار خودتان را انجام دهید، اما نه فقط در حد وظیفه بلکه اندکی بیشتر واز روی سخاوت. همین مقداراندک به اندازه تمام کار ارزش دارد.
( دین بریگز)
تمام افکار خود را روی کاری که دارید انجام می دهید متمرکز کنید . پرتوهای خورشید تا متمرکز نشوند نمی سوزانند.
( الکساندر گراهام بِل
خدایا چگونه زیستن را به من بیاموز، خود چگونه مردن را خواهم آموخت
( دکترعلی شریعتی)
برای موفقیت یک ویژگی هست که افراد باید آن را داشته باشند و آن مشخص بودن هدف است. به بیان دیگر، فرد باید بداند که چه می خواهد و شدیداً خواستار بدست آوردن ان باشد.
(ناپلئون هیل)
برنامه ریزی، آوردن آینده به زمان حال است تا بتوانید همین الان کاری برای آن انجام دهید.
( آلن لاکین )
ما همیشه وقت کافی داریم به شرط آنکه هم بخواهیم و هم درست از آن استفاده کنیم.
(گوته)
میزان بزرگی و موفقیت هر فرد بستگی به این دارد که تا چه حد می تواند همه نیروهای خود را در یک کانال واحد بریزد.
(ادیسون سووت ماردن)

پشت یک پنجره باز به شب
پسری دوخته چشم
به سیاهی کبود
آسمان غمگین است
منم و یک نخ سیگار بهدست
بوی نمناک زمین
ذهن را برده به آن دور زمانهای لطیف
آن زمانها شب بارانی ما سرد نبود
اولین بوسه به دود
اولین قطره بهچشم
آن زمانها که گلو بغض نفسگیر نداشت
آن زمانها که به دل داغ جگر سوز نبود
آن زمانها که به لب غصه و غم راه نداشت
پسری بود سحر دوست ، قدح توشه و قائم به نماز
پسر قصهی ما
جای حل کردن یک مساله از راه جدید
جای رفتن سر چاهی که دو صد شیخ گرفتار گلش آمده اند
جای خندیدن و رقصیدن و فریاد زدن
به گلش میپرداخت
روزها صرف خریداری ناز
شب زمان دست نوازش بر گل راز و نیاز
پشت یک پنجرهی باز به شب
پسری دوخته چشم
به سیاهی کبود
آسمان غمگین است
منم و نصفه سیگار بهدست
ناگهان دور زمان چرخهی دیگر بگذاشت
پسرک بیخبر از تند وزشهای کویر
مست جام گل سرخ
و جهان در صدد سوختن یک دل پاک
کاش میشد سهمگین باد طبیعت نوزد بر بدن ناز گل آن پسرک
کاش آن باد نمیکرد لگد مال جگر گوشهی تنهایی یک عاشق معشوق پرست
باد آن روز عجب سرخ گلی گلچین کرد
پس از آن واقعهی تلخ نهاد
پسرک از پس یک پنجرهی باز به آتشکدهی خاطرهها
همه شب مینگرد
به رخ بیبر آن باغ بزرگ
که برای شب بد مستی او
آخرین جرعهی یک جام تهیاست
پشت یک پنجرهی باز به شب
پسری دوخته چشم
به سپیدی کبود
و سحر نزدیک است
...منم و یک ته سیگار به دست...


ای خدا ...
ای فلک ...
ای روزگار ...
چرا باید این طوری بشه ... یاد حرف استادمون افتادم که میگفت تا وقتی دندون داری گوشت نیست واسه خوردن و وقتی گوشت داری دیگه دندونی واسه خوردن نیست ... حالا من الان شرایط زندگیم زیاد ایده آل نیست و نمی تونم اونو بخاطر این جور چیزا بدست بیارمش ... خدایی خیلی سخته ...


...
جوانمرد بودن در عين مرد نبودن
شهرت در اوج پيدا نبودن
شكفتن هنگام پژمردن
برخاستن در لحظه افتادن
اين ها همه
يعني
از (( فاطمه )) چيزي نوشتن
يعني
سبز ماندن پس از سرخ رفتن
بين در و ديوار آرام خفتن
سيلي خوردن و باز، علي علي گفتن
در يك كلام
يعني
(( مرگ ))
را
عمري به بازي گرفتن ...


باز ای باران ببار
بر تمام لحظه های بی بهار
بر تمام لحظه های خشک خشک
بر تمام لحظه های بی قرار
باز ای باران ببار
بر تمام پیکرم موی سرم
بر تمام شعر های دفترم
بر تمام واژه های انتظار
باز ای باران ببار
بر تمام صفحه های زندگیم
بر طلوع اولین دلدادگیم
بر تمام خاطرات تلخ و تار
باز ای باران ببار
غصه های صبح فردا را بشوی
تشنگی ها خستگی ها را بشوی
باز ای باران ببار

