کنکور بهشت
منوی وبلاگ
یه پشت کنکوری

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
تماس با نویسنده
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
(( فاطمه ))
۱۳٩٢/۱/٢۳
عهد شکنی ...
ماه محرم امسال
۱۳٩۱/۸/٦
۱۳٩۱/۸/٦
۱۳٩۱/۸/٦
۱۳٩۱/۸/٦
۱۳٩۱/۸/٦
۱۳٩۱/۸/٦

نویسنده



دسته بندی موضوعی
روزانه های طنز(٤)
خاطرات روزانه(٢)
عشق(٢)
خاطره(٢)
کنکور(۱)
احساس(۱)
من که رفتم بنویسید(۱)
اهل دل(۱)
مطالب طنز(۱)
فاطمه ، فاطمه است(۱)

آرشیو



لینک دوستان
سایه روشن ملکوت
حریم من
خیلی دور خیلی نزدیک
NOONOOSHCA
دلکده من
ستاره شبای مشرقی
تنهاترين
ن والقلم ما يسطون
سلنه
پينکی
قلب يخی
غم تنهايی من
کسی که ميخوابد و خوابش نميگيرد
حرفايی که در دلم ماند
اشک ققنوس
من خواب را خواب ديدم
ليمو ترش
عطر بهار نارنج
داغ عشق
بچه مثبت باحال
بذار قسمت کنیم تنهایی مونو
fromtheheaven
رهگذر خسته
چایی خور حرفه ای
تموم شد ترانه
جستجوی شبانه
یادداشت های پراکنده مسعود
تنها برای غرورم
مسافر بهاری
تيمارستان
پاراگراف
ميم نوشت
سالهای سبز عاشقی
ناله های سوزناک عشق
راز پرواز
تنها ترين پرنده
فيلا
دلم برا دلم تنگ شده
ورود با کفش های سياه ممنوع
پرستو فنچ كوچولوي عاشق
دختر ماه خانوم
باش تا باشم نه اينکه تنها باشم
رها با تو
ليست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
ماکرومدیا ایکس

  rss 2.0  



لوگو دونی
وبلاگ فارسی

       (( به نام یزدان پاک ))

سلام :

میدونی حتی اگه دستت رو تا آرنج بکنی توی عسل و بعدش بکنی توی حلق راننده جماعت آخرش بازم دستتو گاز میگیره من الان سه ساله که راننده دارم و با هر راننده ای هم که داشتم اخرش به مشکل برخورد کردم دیروز بعد از چن مدت اختلاف که با راننده شرکت داشتم ما رو با هم توی شرکت روبرو کردن و هیچی دیگه به قول گفتنی یه مناظره اساسی شروع کردیم مردتیکه چون فکر میکنه سنش بالاست هیشکی نباید بهش هیچی بگه و اونم هر چی دلش بخواد میتونه بار ادم بکنه دیروز یه کم وقیحانه داشت حرف میزد بهش گفتم فلانی دوست داری با حرف های خودت جوابت رو بدم و مثل خودت حرف بزنم که مدیر فروش و مدیر عامل گفتند نه بی خیال شو این میخواست یه دستی بزنه که دو دستی بگیره و به قولی میخواست رکبی بزنه بهش گفتم ببین فلانی من توی این چن مدت حداقل با 20 یا 30 تا راننده کار کردم و از هر کدوم یه چیزی یاد گرفتم و از بغل تو هم یه چهار تا چیز یاد گرفتم دیگه اون کارایی که با دیگرون و حقه هایی که به اونا میزنی رو نمیتونی به من بزنی به من میگه تو همش کارای شخصیت رو میری انجام میدی که خندم گرفت گفت تو میری توی داروخانه ها و کارای شخصیت رو انجام میدی گفتم اره تو که راست میگی دیگه مدیر فروش نذاشت جروبحث ما ادامه پیدا کنه ولی اخرش با همه حرفایی که زده شد و یه جاهایی هیچی نگفتم و اون هم عقده گشایی که کرد اوضاع به نفع من شد من با هر راننده ای در بیفتم بیچارش میکنم این هم تاریخ مصرفش تموم شده و این هم یه تجربه بود وقتی مدیر کل اومد شرکت و ماجرا رو از بقیه شنید و داد و بیدادی که راه انداخته بودیم گفت تا تو باشی و دیگه با هیچ راننده ای گرم نگیری من نمیتونم اونو به تو ترجیح بدم ولی تو هم این تجربه رو از دست نده دیدم راست میگه تقصیر خودم هم بوده که این بشر این جوری پر رو شده ....

حق با شماست

من هیچ گاه پس از مرگم

جرأت نکرده ام که در آئینه بنگرم

و آن قدر مرده ام

که هیچ چیز مرگ مرا دیگر

ثابت نمی کند ...

 

...



-