کنکور بهشت
منوی وبلاگ
یه پشت کنکوری

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
تماس با نویسنده
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
(( فاطمه ))
۱۳٩٢/۱/٢۳
عهد شکنی ...
ماه محرم امسال
۱۳٩۱/۸/٦
۱۳٩۱/۸/٦
۱۳٩۱/۸/٦
۱۳٩۱/۸/٦
۱۳٩۱/۸/٦
۱۳٩۱/۸/٦

نویسنده



دسته بندی موضوعی
روزانه های طنز(٤)
خاطرات روزانه(٢)
عشق(٢)
خاطره(٢)
کنکور(۱)
احساس(۱)
من که رفتم بنویسید(۱)
اهل دل(۱)
مطالب طنز(۱)
فاطمه ، فاطمه است(۱)

آرشیو



لینک دوستان
سایه روشن ملکوت
حریم من
خیلی دور خیلی نزدیک
NOONOOSHCA
دلکده من
ستاره شبای مشرقی
تنهاترين
ن والقلم ما يسطون
سلنه
پينکی
قلب يخی
غم تنهايی من
کسی که ميخوابد و خوابش نميگيرد
حرفايی که در دلم ماند
اشک ققنوس
من خواب را خواب ديدم
ليمو ترش
عطر بهار نارنج
داغ عشق
بچه مثبت باحال
بذار قسمت کنیم تنهایی مونو
fromtheheaven
رهگذر خسته
چایی خور حرفه ای
تموم شد ترانه
جستجوی شبانه
یادداشت های پراکنده مسعود
تنها برای غرورم
مسافر بهاری
تيمارستان
پاراگراف
ميم نوشت
سالهای سبز عاشقی
ناله های سوزناک عشق
راز پرواز
تنها ترين پرنده
فيلا
دلم برا دلم تنگ شده
ورود با کفش های سياه ممنوع
پرستو فنچ كوچولوي عاشق
دختر ماه خانوم
باش تا باشم نه اينکه تنها باشم
رها با تو
ليست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
ماکرومدیا ایکس

  rss 2.0  



لوگو دونی
وبلاگ فارسی

واسه اونایی که وقت ندارن :

اینقدر تو رو دوست دارم که هیچ کسی ، کسی رو اینجوری دوست نداشت
اینقدر برات می میرم قد یه دنیا خوبی قد هزارتا ستاره
بی تو دلم میگیره وقتی تنها می شم کارم انتظاره،انتظار
اینقدر تو رو دوست دارم که هیچ کسی ، کسی رو اینجوری دوست نداشت
وقتی نگاهم می کنی ، قشنگی هاتو دوست دارم
حالت معصوم چشات ، رنگ نگاتو دوست دارم
وقتی صداتو می شنوم ، دلم برات پر می زنه
ترس یه روز ندیدنت ، غم بزرگ قلبمه

واسه دل خودم :

امروز صبح دیرتر از اون چیزی که باید بلند میشدم با صدای زنگ در خونه که مادرم بود بیدار شدم طبق معمول یه چن تیکه بارم کرد که فلان فلان شده تو مگه کار نداشتی که الان بیدار شدی خیر سرت قرار بودچن جا بری خلاصه هیچی بیدار شدم ولی خدایی بعد از بیخوابی دیشب خودمم تعجب کردم چرا امروز دیر بیدار شدم یعنی دیروز مامان لعن و نفرین گذاشته بود و لعنت کرده بود که بیاری توی اتاقت قلیون بکشی چش منو دور میبینی معتاد شدی فلان فلان شده خلاصه دیشب هم خسته بودم هم حسش نبود زد خوابیدم ولی وسطای شب بیخواب شده بودم خفن که بالاخره خوابیدم صبح که بلند شدم بعد از صبحونه جنگی فاکتورهای امرز رو زدم و آماده شدم و رفتم انبار که کار کنم از قبلش هم به مامان گفتم اون نذری ه برا فلان کار رو کرده بودی از طرف من انجام بده و برو پول بده که روضه رو بگن آخه یه چن وقتی بود داروخانه شبانه وزی گنجینه که از بهترین داروخونه های منه بخاطر یه مشکلی که با دکتر سلیمانی داشتم ازم خرید نمیکردم نمیدونم چرا دکتر سلیمانی باهام چپ افتاده بود وی با وساطتت دکتر هاشمی وخانوم محمدی بالاخره که چه عرض کنم دور از چشم سلیمانی بزم یه سفارش درست حسابی گرفتم فقط از ترس اینکه دکتر سلیمانی بار رو مرجوع نکنه گفتم یکشنبه میارم که چشم تو چشم نشیم خلاصههیچی رفتم انبار تازه رسیده بودم که از شرکت نهال گستر بازرگان بهم زنگ زد یکی از ویزیتور هاش بابت سفارش نسکافه ها بود آخرش بعد از اینکه دیدم ترفندی از این پسره اشجع نشد پریروز زنگ زدم به شرکت که یه ویزیتور برام بفرستین خدایی ملت میخوان جنس هاشون رو هم بفروشن چه نازی میکنن اینم شانس منه هم باید از فروشنده حرف بشنوم هم از خریدار خلاصه هیچی بعد از بیست دقیقه یه سفارش حدود 500 تومن نسکافه خریدم خدای خیلی زیاده اونم چی واسه اشانتیون دادن نه واسه فروش خلاصه قرار شد دو شنبه سه سنبه برام بفرستن توی این حسین مامان هم اومده بودانبار میگفت رنگ مو داری گفتم اخه مادر من من کی رنگ مو کار کرد که این دفعه دومش باشه ولی اگه میخوای از بازار برات بگیرم یا از انصاری اون توی این کاره گفت نه و بعدش رفت منم تا 11 توی انبار سرگرم جمع کردن بودم بعدش راه افتادم اولش رفتم جوادیه و جنس های داروخانه شبانه روزی میثاق رو دادم نمیدونم این روزا هر جا میرم بهم میگن عیدی ما یادت نره من نمیدونم چرا هیشکی به من هیچی هدیه نمیده ولی من هر سال به همه میدم ... خلاصه بعدش که داشتم برمیشگتم به حمید شوقی یه سر زدم اونم دو کارتن سیف خواستش میگم خوبه هر چی توی ماهواره تبلیغ میکنن همه اونو میخرن خلاصه هیچی بعد از جوادیه راه افتادم سمت خزانه بخارایی رفتم از فلکه چهارم شروع کردم و جنس های داروخونه یاسین رو دادم و باز هم امیرخان یه چن غرولند کرد و بعدش رفتم سمت داروخونه دکتر جعفرزاده پایین تر از بیمارستان آیت ا... کاشانی یه خرید نصفه نیمه هم اون کرد همین موقع بود که حمید زنگ زد که از اون تستری که بهم زدی یه ادکلنش رو برام بیار دیویدوف گیم بود خوشش اومده بود اونم گفتم باشه بعدش که داشتم برمیگشتم خونه راهمو کج کردم سر راه به یاخچی آباد و پیش مهدی افشار و کیش کالا رفتم و جنس های اونو دادم گفتم چرا پسر این همه پنچری عیدی و اشانتیون من چی شد بهش گفتم قضیه اینکه دچار یاس فلسفی شدم رو گفت بابا خریت از خودت بود البته بیرون غازه باهاش حرف زدم دم در ماشین آخه دختر عموش توی مغازه بود بهم گفت این دختر عمومو میبینی بخاطر اینکه منو میخواد تا حالا صبر کرده و به پام نشسته چون باهاش رفیق بودم حالا تو بچه مثبت بازی در آوردی باید پای ایناش هم بشینی خلاصه هیچی اونجا رو هم که دادم اومدم این طرف قبل اینکه برم خونه سر کوچه به داروخونه کرمان هم سر زدم خانوم محمدی گفتم این آقای اسدی چک منو ننوشت حسابتون سنگین شده ها گفت نه رفته مسافرت خارج از کشور هنوز نیومده ولی اومد میگم بنویسه خلاصه گفت بعد از ظهر برام یه چن تا ادکلن بیار و کاتالوگ رو هم بیار که میخوام بهت سفارش بدم گفت باشه و رفتم خونه دیدم هنوز نقاش نیومده البته یه دو ساعت بعدش اومد و گفت که امروز برادر باجناقم فوت شده بود رفت بودم بهشت زهرا واسه این دیر اومدم  معذرت دیگه هیچی بعدش که اومد من رفتم بخوابم و اونم رفت واسه ادامه نقاشیش ...

بعداز ظهر که بیدار شدم پنج و نیم بود بلند شدم مامان هم بد خوابیده بود رفتم سمت آرایشگاه دیدم خیلی شلوغه وقت گرفتم و برگشتم ... گفتم بذار برم توی داروخونه و ادکلن ها رو نشون بدم ... رفتم انبار دو تا کارتن برداشتم و رفتم داروخانه کرمان یه ساعتی اونجا بودم فک کنم تا ادکلن ها رو نشون بدم و بو کنن کلی هم اونجا حرف از عیدی شد و این حرف ولی گفتم صبر کنید نسکافه ها توی راهه خلاصه وقتی کار ادکلنها تموم شد تازه خانوم محمدی گفت برو کاتالوگت رو هم بیار سفارش بهداشتی رو هم بدیم این وسط خانوم جلایی همش میگفت عیدی من یادت نره خلاصه بعدش که آوردم و یهو داوخونه شلوغ شد و کلی مشتری ریخت منم عجله دارم ولی خب نمیشد که سفارش خوبی شد تقریبا اومدم خونه دیدم هنوز نقاش هستش و داره کار میکنه حدود هفت و نیم بود رفتم سلمانی و برگشتم دیدم که نه دیگه رفته رفتم حموم و اومدم وحید میگفت تو هم امروز با مامان برو خونه فریبا اینا من میخوام رفیقام رو بارم ولی انگار مامان مخالفت کرده بود خلاصه هیچی بعدش نشستیم واسه دیدم این سریال امیر کبیر و شبکه پنج هم بعدش زدیم دیدیم داره اونجا هم یه چیزی میده اونم نیگا کردیم بعد از اون جدود یه ربع به یازده بود که فریبا اومد دنبال ما ولی فقط مامان رفت و من موندم و میخوام بمونم و قلیون آخر شب رو بکشم الان که ساعت حدود یازده و نیمه  توی همین حین که داشتم اینا رو مینوشتم یکی از بچه ها انلاین شد و  گفت که کنکور ارشد رو زیاد جالبناک نداده بنده خدا خیلی پنچر میزنه برم یه کم تقویت روحیه اش بکنم بنده خدا خیلی زیاد درس خوند هر شب بعد از درس میومد نت باهم حرف میزدیم که درست میشه ولی با استرس زیاد رفت سر امتحان ولی امیدوارم توی نیتجه ها که میاد بهتر بشه وضعیتش ...

همین و همین

شادزی مهر افزون ...

...



بعد از تقریبا دو سال دارم اینجا مینویسم به امید اینکه حساسیت های اون موقع دیگه نباشه میخوام بعد از این توی اینجا خاطره نویسی بکنم و روزمره هامو بنویسم و توی اون یکی بلاگم فقط شعر و این چیزا....

این روزا جز بیکاری و اعصاب خوردی و ضد حال چیزی ندارم و به نتیجه نرسیده یه رابطه  دوازده ساله و حسرت و افسوس بابت اون خب طبیعی باید باشه که بعد از این همه مدت یه چن روزی عوارضش دامن گیر باشه ولی درکل امروز و روزهای گذشته چندان دل انگیز نگذشت امروز صبح مادرم اومد و با داد و بیداد که الان ست ٨ تو چرا خوابی میگم خب بابا روز تعطیل میخوای چیکار کنم یعنی چی آخه چن روه بخاطر نقاشی خونه مادرمو وحید میرن خونه فریبااینا میخوابن و من حاضر نشدم قلمرو خودم رو ترک کنم واسه همین توی سرما توی اتاق خودم میخوابم و میونم همه وسایل و اثاثیه هم توی اتاف من جمع شده و اتاق شده بازار شام خلاصه اینکه سر صبحی داشت باهام دعوامیکرد گفتم بابا بیخیال شو یعنی چی آخه گفت از دیشب همش فکرم اینجاس یعنی چی اگه من با تو دعوا نکنم حوصله ام سر میره نیشخند میگم خوبه دیگه حتما باید صبح ها اعصاب منو خرابکنی تا صبحت شروع بشه خلاصه هیچی بلند شدیم و صبحونه و سنگکی که خریده بود رو خوردم و دوباره خواستم بخوابم که بازم صداش در اومد بلند شدمو خواستمزیر نویساین سریال جدیدی که دار میگیم رو پیدا کنم ولی نشد که نشد خلاصه دیگه چشام درد گرفته بود بلند شدم زدم بیرون و خواستم برم  بخرم با  یه دی وی دی رایتر چون حمهاردم پر شده باید خالیش کنم اونقدر فیلم و سریال گرفتم که حد نداره هارد قبلی هم به مدد اینکه میخواستم به فاطمه کمک کنم سوخت و خودم فعلا با اینکه یکی تازه گرفتم ولی حجمش داره پر میشه از شان من یه دونه دارما ولی اپتیکش خراب شده اون چه وقعی خلاصه هیچی هر چی گشتم همه جا بسته بودبعدش راه افتادمو سر راه به یه لوازم دخانیاتی رسیدم ... و یه سری قلیون و یه کم ذغال و یه ذغا گردون گرفتم برگشتم خونه و یه پرتقال نعناع چاق کردم و کشیدم مادرم گفت چته تواین روزا خیلی دیگه داری قلیون میکشی ولی خب درد که دوا نداره شاید این جوری یه کم تسکین پیدا بکنه نشستم بعد از کمی غرولند کردن رفت و من هم ادامه دادم گوشی وحید رو گرفته بودم و یه چن تا اهنگ سنتی از افتخاری که خوب بود رو گوش کردم باهاش یه سری هم به فضا زدم ملت با اکس شیشه میرن فضا من با قلیون ولی خب دیگه بدنم داره عادت میکنه و زیاد دیگه نمیگیره منو بعدش اومدم ناهار خوردم و بازم به زور مامان که پاشو بریم بیمارستان الان حاجی رو ندیدی گفتم خب بیا کلید رو بدم با وحید برو ولی میگه تو پسر بزرگی توباید بیایی گذشت و گذشت رفتیم و برگشتیم و بعدش گرفتم خوابیدم و تازه بلند شده بودم بازم با دعواها مامان که بچه تو چقدر میخوابی بعدش خودش گذاشت رفت مسجد واسه نماز و منم اومدمنت واسه دانلود فیلم آواتار کمی هم با یکی از رفقا چتیدم که کار داشت رفت و نشستم به اپ کردن اینجا وشروعش بعد از دو سال ....

خیلی بی برنامه شدم باید یه فکری بکنم ...منی که حتی آب خوردنم با برنامه ریزی بود ... درستش میکنم ...

 

...



-