کنکور بهشت
منوی وبلاگ
یه پشت کنکوری

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
تماس با نویسنده
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
(( فاطمه ))
۱۳٩٢/۱/٢۳
عهد شکنی ...
ماه محرم امسال
۱۳٩۱/۸/٦
۱۳٩۱/۸/٦
۱۳٩۱/۸/٦
۱۳٩۱/۸/٦
۱۳٩۱/۸/٦
۱۳٩۱/۸/٦

نویسنده



دسته بندی موضوعی
روزانه های طنز(٤)
خاطرات روزانه(٢)
عشق(٢)
خاطره(٢)
کنکور(۱)
احساس(۱)
من که رفتم بنویسید(۱)
اهل دل(۱)
مطالب طنز(۱)
فاطمه ، فاطمه است(۱)

آرشیو



لینک دوستان
سایه روشن ملکوت
حریم من
خیلی دور خیلی نزدیک
NOONOOSHCA
دلکده من
ستاره شبای مشرقی
تنهاترين
ن والقلم ما يسطون
سلنه
پينکی
قلب يخی
غم تنهايی من
کسی که ميخوابد و خوابش نميگيرد
حرفايی که در دلم ماند
اشک ققنوس
من خواب را خواب ديدم
ليمو ترش
عطر بهار نارنج
داغ عشق
بچه مثبت باحال
بذار قسمت کنیم تنهایی مونو
fromtheheaven
رهگذر خسته
چایی خور حرفه ای
تموم شد ترانه
جستجوی شبانه
یادداشت های پراکنده مسعود
تنها برای غرورم
مسافر بهاری
تيمارستان
پاراگراف
ميم نوشت
سالهای سبز عاشقی
ناله های سوزناک عشق
راز پرواز
تنها ترين پرنده
فيلا
دلم برا دلم تنگ شده
ورود با کفش های سياه ممنوع
پرستو فنچ كوچولوي عاشق
دختر ماه خانوم
باش تا باشم نه اينکه تنها باشم
رها با تو
ليست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
ماکرومدیا ایکس

  rss 2.0  



لوگو دونی
وبلاگ فارسی

 

هنوز بعد از ۴ سال  اندی بعضی موقع ها از کوره در میرم و اجازه میدم یه مشت ابلهه توی داروخونه اعصابمو بهم بریزن باید یه کم دیگه روش کار کنم .... نمیدونم ولی امروز روز هم خوبی بود هم بد خوب از این جهت که بازم سفارش داشتم با اینکه زیاد نچرخیدم ولی بد ازاین بابت که اعصابمو الکی بهم ریختم ... تازه امروز فهمیدم ه توی داروخونه دکتر گودرزی روی هر ویزیتوری یه اسم میذارن مثلا میگفت این ادکلن ها رو یوگ آورده عدش غیبش زده ... گفتم خبه دیگه پس اسم منو چی گذاشتین حالا هاااا نکنه گذاشتین جان کوچولو یا خرس قطبی هیچی نگفت دختره فقط خندید والله خوبه خودشونم هیچ تحفه ای یستن ... تازه پر رو پر رو میگفت عیدی ما یادت نره ... گفتم اره به همین خیال باش ... خیلی خوب خرید میکنی یا تسویه میکنی ... خلاصه هیچی سر ظهر که رسیدم خونه گرفتم ناهار رو کوفت کردم با اعصاب خراب و خوابیدم بعدش هم بعد از ظه بلند شدم رفتم جوادیه پیش حمید شوقی بهم اس زده بود که بیا سفارش دارم بعد از اونم رفتم خزانه بخارایی پیش آقای خسرو داد من نمیدونم چرا با هر کی راه میام زود پسر خاله میشه و خیی پر رو من به داروخونه سه ماهه به زور کار میکنم اون موقع اینا از من انتظار ۴ ماهه دارن خدایی بعضی وقتا میخوام بزنم به تیپ و تال همشون و کار نکنم ولی نمیشه دیگه فعلا که نونم داره از این راه در میاد اومدم خونه البته سر راه رفتم و جهار مدل توتون خریدم اومدم خونه به مامان گفتم سعید داره میاد الکی امشب زودتر بو خونه فریبا اینا خلاصه بردم رسوندمش و اومدم نشستم دو دست قلیون زدم توی رگ از طعم آدامس خوشم نیومد یه کم بوی الکل میداد بعدش عوضش کردم و یه پرتقال دبش زدم و سریال خاطرات یک خون آشام رو نشستم نیگا کردم دو قسمتشو الانم بازم میخوام یه قسمت دیگه نیگا کنمو و بخوابم ... فعلا که امروزم این جوری گذشت ... بازم بخدا توکل بذار ببینیم این ماه میشه بترکونیم یا نه ... میخوام و دارم واسه عوض کردن ماشین اساسی چک وپول جمع میکنم و رفتم امروز در مورد ٢٠٧ پرسیدم ولی خب تحویل دی ماه سال دیگ گفتم بابا بی خیال من که حسشو ندارم بذار همین ٢٠۶ اس دی بگیرم تمومش کنیم ... فعلا همین ... تا فردا خدا چی بخواد ...

همیشه یادت باشه شاد زندگی بکن و مهرت بیشتر از روزای قبل ...

 

...



-