کنکور بهشت
منوی وبلاگ
یه پشت کنکوری

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
تماس با نویسنده
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
(( فاطمه ))
۱۳٩٢/۱/٢۳
عهد شکنی ...
ماه محرم امسال
۱۳٩۱/۸/٦
۱۳٩۱/۸/٦
۱۳٩۱/۸/٦
۱۳٩۱/۸/٦
۱۳٩۱/۸/٦
۱۳٩۱/۸/٦

نویسنده



دسته بندی موضوعی
روزانه های طنز(٤)
خاطرات روزانه(٢)
عشق(٢)
خاطره(٢)
کنکور(۱)
احساس(۱)
من که رفتم بنویسید(۱)
اهل دل(۱)
مطالب طنز(۱)
فاطمه ، فاطمه است(۱)

آرشیو



لینک دوستان
سایه روشن ملکوت
حریم من
خیلی دور خیلی نزدیک
NOONOOSHCA
دلکده من
ستاره شبای مشرقی
تنهاترين
ن والقلم ما يسطون
سلنه
پينکی
قلب يخی
غم تنهايی من
کسی که ميخوابد و خوابش نميگيرد
حرفايی که در دلم ماند
اشک ققنوس
من خواب را خواب ديدم
ليمو ترش
عطر بهار نارنج
داغ عشق
بچه مثبت باحال
بذار قسمت کنیم تنهایی مونو
fromtheheaven
رهگذر خسته
چایی خور حرفه ای
تموم شد ترانه
جستجوی شبانه
یادداشت های پراکنده مسعود
تنها برای غرورم
مسافر بهاری
تيمارستان
پاراگراف
ميم نوشت
سالهای سبز عاشقی
ناله های سوزناک عشق
راز پرواز
تنها ترين پرنده
فيلا
دلم برا دلم تنگ شده
ورود با کفش های سياه ممنوع
پرستو فنچ كوچولوي عاشق
دختر ماه خانوم
باش تا باشم نه اينکه تنها باشم
رها با تو
ليست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
ماکرومدیا ایکس

  rss 2.0  



لوگو دونی
وبلاگ فارسی

                   

    به نام یزدان پاک

عجب هفته ای بود این هفته ای که گذشت  ...عجب روزای مزخرفی بود رفته بودم دانشگاه کلاس تربیت بدنی داشتم رفتم قسمت اموزش دیدم طبق معمول شلوغه یه چرخی زدم و داشتم میرفتم بیرون که یهو مسئول اموزش منو دید گفت فلانی بیا این جا که خوب پیدات کردم گفت میدونی این جا رو ریختی به هم من هم از همه جا بی خبر همین جور هاج و واج مونده بودم ... گفتم من ... بعد رفتم پیش پیش مدیر ثبت و تنظیم کلاس ها یه دختره اس به قد یک و پنجاه که کل اون سیستم روی دست اون میچرخه خلاصه یه دانشگاه هستش و اون جوری که حتی رییس دانشگاه از اون خط میگیره ... خلاصه گفت فلانی بیا این جا که دانشگاه رو ریختی بهم من همین جور مونده بودم گفت یه لحظه صبر کن این بچه که واسه حذف و اضافه اومدن برن باهات اساسی کار دارم میخوام پوستت رو بکنم  اقا ما رو میگی همین جوری انگشت به دهن مونده بودیم بعد از 20 دقیقه گفت فلانی تو چرا بدون اینکه کسی بفهمه و بدون اینکه یه درسی که 4 تا پیش نیاز داره رفتی اونو ور داشتی و صدای همه رو در اوردی به اضافه اینکه چهار واحد دیگه هم غیر قانونی انتخاب کردی خلاصه کارمون به جایی کشید که فهمیدم خانوم برای درست کردن سوتی های خودش 8 واحد منو حذف کرده و من مونده بودم همین جوری نیگاش میکردم هیچی گفتم با چه اجازه ای واحد های منو حذف کردی خلاصه هیچی گفت اره بچه های هم دوره ایت اومدن و تو رو مثل هویج فروختنت  هر چند من واحد تو رو حذف کردم ولی به اونا هم واحد ندادم  ....خلاصه هیچی گفتم این رقم رو خوب اومدی  ولی به هر دو طرف ناروع زدی هم به من و هم به اونا ... خلاصه هیچی منم که توی خراب کاری توی دانشگاه دیگه واسه خودم اسم و رسمی به هم زده بودم  نشستم و گفتم خانوم ایرانشاهی بیا و تا شر به پا نشده و به پا نکردم برای من دوباره انتخاب واحد بکن گفتش مثلا من الان باید بترسم منم گفتم خب نه ولی میدونی که برگه منو مدیر گروه امضا کرده و منم چهار پنج جلسه کلاس ها رو رفتم میدونی که چیکار میکنم یهو گفتش هوووو فکر نکن ترسیدما و دارم میمیرم و محض اطلاع هیچ غلطی هم نمیتونی بکنی ولی چون بچه باحالی هستی حالا بیا واست ببینم چیکار میتونم بکنم خلاصه هیچی من با این خانومه همیشه توی انتخاب واحد و کلا همیشه این رقمی با هم حرف میزنیم و کلا یه کم همیشه بهم میتوپه ولی اخرش کارام رو ردیف میکنه خدایی خیلی ادم باحالیه یعنی من اون قدر سریش میشم و کاری میکنم سر درد بگیره و بعدش برا اینکه منو از سرش باز کنه کارام رو ردیف میکنه هیچی بالاخره تونستم به جای اون هشت تا 9 تا واحد جدید با کمک خود اون وردارم ... و تا کور شوند اونایی که منو فروختن و خودشون هم .... خوردن ... خدای منم بزرگه ... هیچی اون روز یعنی اگه کار ختم به خیر نمیشد داد و بیداد راه مینداختم  چون از صبحش از دست راننده ام شاکی بودم و دنبال بهونه میگشتم برای خالی کردن عصبانیتم ...که ختم به خیر شد این راننده من اون  روز اون قدر آبکی خورده بود که توی حال خودش نبود ... من نمیدونم چه گناهی به درگاه خدا کردم که با یه همچین ادمایی باید همنشین بشم ... بگذریم یه نوشته جالبناک  توی وبلاگ مهیار دیدم که اونم یه جای دیگه دیده بود دلم نیومد ننویسمش ...

 

من خيسِ خستگي  ام 

بيا شانه هايت را 

بالش خيلِ خستگي هايم كن 

شايد  شبي 

زخمهايم را زمين بگذارم

یه چیز دیگه اهای اونایی که میگین چشمامون در میاد تا نوشته هاتو بخونیم بخاطر اینه که وبلاگ کاملا لود نمیشه و سرعتتون پایینه وگرنه رنگ وبلاگ من سبز روشن با یه عکس بک گراند هستش  نه سبز تیره... و بذارن کاملا لود بشه و اهنگ رو هم بشنوین قشنگه ...

شاد زی مهر افزون ...

در پناه حق ...

یا حق ...

 

 

...



-