ورود بی جنبه ها ممنوع

سام علیک

من یه مشکلی دارم اونم اینه که تا به یکی سلام میکنی سریع خودمونی میشه تا دو تا جوک واسش تعریف میکنی اونقدر خوش به حالش میشه که انگار (خیلی معذرت میخوام) به خر تی تاپ داده باشی ... و بعدش که یه کم واسش توی کامنت هاش زیاد مینویسی که خوش به حالش بشه ... و بعدش یه کم کمتر واسش مینویسی و اینکه دیگه ... تا با یکی یه ذره خودمونی میشی سریع تهمت های ناروا به ادم میزنه ... میگه اره این جوری بود و اون جوری بود ... من نمیدونم چرا بعضی از این دخترا البته بلا نسبت خیلیا ... تا بهشون میخندی فکر میکنن کمبود محبت داری ... و عاشقشون شدی آقا جون من همین جا میگم من نه با کسی رفاقتی دارم نه آشنایی قبلی ...

جدیدا ً هم این جوری مد شده یه عده آدم نخود برای خود شیرین کنی البته از نوع پسر یا دخترش فرق نمیکنه ... میان و ابراز ... میکنن که توجه اون خانوم یا اقایی که فلانی باهاش چپه رو در بیارن ... اگه کسی حرفی چیزی داره بگه تا جوابش رو بشنوه ... قرار نیست این جا از کسی بخوام بترسم هر کی هر چی بگه چهار تا روش حرف میشنوه هر کی هم خیلی ناراحته و ادعاش میشه آدرس بده میام رودر رو جوابش رو میدم ... خوش ندارم بعضی بیان واسه بدست اوردن یکی دیگه واسم شاخ و شونه بکشن ... پای همه چیشم هستم ... با کسی هم شوخی ندارم ...

حالا هر کی خواست بیاد بگه یا آدرس بده ...

این پست محض اطلاع یه سری آدمای دستمال بود ...

البته یه بزرگی میگفت : هر فريب خورده اي رو نمي شه سرزنش كرد

پس بعد از این ورود  آدمای بی جنبه به این وبلاگ تا اطلاع ثانوی ممنوع میباشد .

 

فعلا همین و همین ... 

 

 

/ 17 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نيلوفر

سلام دوست گلم يک ماه گذشت من به روزم اگه می خوای بدونی رد پای من توی اين ۳۰روز به کجاها کشيده شده به هم سر بزن راستی يادم نرفته که تشکر کنم ازت به خاطر گرمايی که به دستای سردم دادی منتظر ديدن کفشای خوشگلت توی جاکفشی وبلاگم هستم

مرتضی

اگه می خوای بری برو از تو دوباره می گذرم نگاه به گریه هام نکن من از تو بی وفا ترم تو اشتباه عمرمی که دیگه تکرار نمی شی این دفعه دیگه بر نگرد تو واسه ما یار نمی شی نه غم می خوام نه خاطره فقط بذار رها بشم تو این غریبی نمی خوام مجنون قصه ها بشم از توی قصه هام برو دیگه تو فکر من نباش تموم کن این قائله رو نمک رو زخم من نپاش من رفتم.......... دنيای خيالی من

زهرا

من شما رو لينکم کردم شما کم دوست داشتی لينکم کن

yalda

من این مطلبو تو يه بلاگ ديگه دارم می خونم تو اونی يا اون تو؟ اگر روزی حس هایم به من بازگردند ... تهی خواهم شد از درک زندگی...

۞ سیاهی سرنوشت من ۞

واژه ای نبود و هيچ کس شعری از خدا نخوانده بود تا که او مرا برای بازی خودش انتخاب کرد *** سالهاست اسم بازی من و خدا زندگی ست هيچ چيز مثل بازی ما عجيب نيست بازی يی که ساده است و سخت مثل بازی بهار با درخت *** با خدا طرف شدن کار مشکلی ست زندگی بازی خدا و يک عروسک گلی ست.

زهرا

سلام کجايی گلم نيستیبابا اهنگ وبلاگت خيلی باحالللللهههههههه کجايی ؟ مرسی از لينکت موفق باشی ميدونم سرت شلوغه

۞ سیاهی سرنوشت من ۞

هوا عجيب سرده و اون بي تفاوت به اين سوز بالاي سر مزار خودش ايستاده!.... و تو...كنارش! هيچ توضيحي نداري كه بدي....هيچ حرفي نداري بگي كه آرومش كنه.... - آرومش كنه؟!- حتي جرات نداري نگاهش كني! چه اشتباهي كردي كه همراهيش كردي!!! اصلا چرا به سرش زد بياد اينجا؟ اونم با تو! مثل يه عروسك سنگين روي زمين مينشينه – ميوفته- و تو حتي جرات نميكني كمكش كني كه آرومتر..... از روي زمين خاك بلند ميشه..... خيره به سنگ قبر نگاه ميكني و اون....نميدوني به چي نگاه ميكنه.....به چي فكر ميكنه.....- فكر ميكنه؟- سعي ميكني آب دهانت رو قورت بدي...خشكه... خشكه....كاش كسي اينجا بود كه به جاي تو حرف ميزد....كاش ميدونستي چي بايد بگي..... آهاي ....يه نفر به من كمك كنه....يكي اينجا بالاي سنگ قبر خودش نشسته و .....نميدونم چي كار ميكنه چون جرات ندارم نگاهش كنم....... جمله آخر رو آرومتر ميگي كه حتي جرات گفتنش رو هم نداري....... كاش كس ديگه اي غير از تو اينجا بود كه لااقل صداي نفسهاش آرومت ميكرد! چقدر زمين اينجا سرده...سرد