بعد از دو سال شروعی با داغ تازه

بعد از تقریبا دو سال دارم اینجا مینویسم به امید اینکه حساسیت های اون موقع دیگه نباشه میخوام بعد از این توی اینجا خاطره نویسی بکنم و روزمره هامو بنویسم و توی اون یکی بلاگم فقط شعر و این چیزا....

این روزا جز بیکاری و اعصاب خوردی و ضد حال چیزی ندارم و به نتیجه نرسیده یه رابطه  دوازده ساله و حسرت و افسوس بابت اون خب طبیعی باید باشه که بعد از این همه مدت یه چن روزی عوارضش دامن گیر باشه ولی درکل امروز و روزهای گذشته چندان دل انگیز نگذشت امروز صبح مادرم اومد و با داد و بیداد که الان ست ٨ تو چرا خوابی میگم خب بابا روز تعطیل میخوای چیکار کنم یعنی چی آخه چن روه بخاطر نقاشی خونه مادرمو وحید میرن خونه فریبااینا میخوابن و من حاضر نشدم قلمرو خودم رو ترک کنم واسه همین توی سرما توی اتاق خودم میخوابم و میونم همه وسایل و اثاثیه هم توی اتاف من جمع شده و اتاق شده بازار شام خلاصه اینکه سر صبحی داشت باهام دعوامیکرد گفتم بابا بیخیال شو یعنی چی آخه گفت از دیشب همش فکرم اینجاس یعنی چی اگه من با تو دعوا نکنم حوصله ام سر میره نیشخند میگم خوبه دیگه حتما باید صبح ها اعصاب منو خرابکنی تا صبحت شروع بشه خلاصه هیچی بلند شدیم و صبحونه و سنگکی که خریده بود رو خوردم و دوباره خواستم بخوابم که بازم صداش در اومد بلند شدمو خواستمزیر نویساین سریال جدیدی که دار میگیم رو پیدا کنم ولی نشد که نشد خلاصه دیگه چشام درد گرفته بود بلند شدم زدم بیرون و خواستم برم  بخرم با  یه دی وی دی رایتر چون حمهاردم پر شده باید خالیش کنم اونقدر فیلم و سریال گرفتم که حد نداره هارد قبلی هم به مدد اینکه میخواستم به فاطمه کمک کنم سوخت و خودم فعلا با اینکه یکی تازه گرفتم ولی حجمش داره پر میشه از شان من یه دونه دارما ولی اپتیکش خراب شده اون چه وقعی خلاصه هیچی هر چی گشتم همه جا بسته بودبعدش راه افتادمو سر راه به یه لوازم دخانیاتی رسیدم ... و یه سری قلیون و یه کم ذغال و یه ذغا گردون گرفتم برگشتم خونه و یه پرتقال نعناع چاق کردم و کشیدم مادرم گفت چته تواین روزا خیلی دیگه داری قلیون میکشی ولی خب درد که دوا نداره شاید این جوری یه کم تسکین پیدا بکنه نشستم بعد از کمی غرولند کردن رفت و من هم ادامه دادم گوشی وحید رو گرفته بودم و یه چن تا اهنگ سنتی از افتخاری که خوب بود رو گوش کردم باهاش یه سری هم به فضا زدم ملت با اکس شیشه میرن فضا من با قلیون ولی خب دیگه بدنم داره عادت میکنه و زیاد دیگه نمیگیره منو بعدش اومدم ناهار خوردم و بازم به زور مامان که پاشو بریم بیمارستان الان حاجی رو ندیدی گفتم خب بیا کلید رو بدم با وحید برو ولی میگه تو پسر بزرگی توباید بیایی گذشت و گذشت رفتیم و برگشتیم و بعدش گرفتم خوابیدم و تازه بلند شده بودم بازم با دعواها مامان که بچه تو چقدر میخوابی بعدش خودش گذاشت رفت مسجد واسه نماز و منم اومدمنت واسه دانلود فیلم آواتار کمی هم با یکی از رفقا چتیدم که کار داشت رفت و نشستم به اپ کردن اینجا وشروعش بعد از دو سال ....

خیلی بی برنامه شدم باید یه فکری بکنم ...منی که حتی آب خوردنم با برنامه ریزی بود ... درستش میکنم ...

 

/ 5 نظر / 10 بازدید

شروع دوبارهت رو تبریک میگم و به فال نیک میگیرم آغاز فصل جدیدی از زندگیت رو که امیدوارم پر از شادی باشه..همیشه شاد و سلامت باشی :-)

لیندا

قلیون پسر بد[تعجب] بعدا بیا کتک ات رو بخور[نیشخند]

اوا

دوازده سال!!!!!!!! این نیز بگذرد.

s.

ghelun , pesare bad , az hamin ja ha shoOrooO mishe dg az dast rafti movazebe khoOdeT bash baHaLe khaterate toO khoOndan

س.

فراموش كردن آنهايي كه يك روز سازنده لحظه هاي شادي تو بودند يعني زندگي در تاريكي و تنهايي است بيائيد یاد خداوند را در تمام لحظه هاي زندگي و دوستان خوب را در قلب خود زنده نگه داريم kachaL goOoSH bede ....